تبليغاتX
خورشيد بانو

خورشيد بانو

بیشتر شبیه یه صحنه از یه فیلم بود تا واقعیت فکر می کردم روی صندلی سینما میخکوب شدم و دارم یه صحنه ترسناک و مهیج از فیلم رو می بینم منتظر بودم که کارگردان کات بده و صحنه عوض بشود اما نمی شد ۵ دقیقه نیم ساعت ۱ ساعت و...بعد از ۴ ساعت بالاخره کارگردان گفت کات

شب خارجی زمستان

از شدت بوران و برف همه ماشین ها روی برف سر می خورند مردها با دست ها و صورت های سرخ شده از سرما ماشین ها را هول می دهند سرما سرما سرما

شب خارجی زمستان

ماشین ها پشت سر هم قطار شدن هیچ کدام نه راهی به ژیش دارند نه پس سرنشینان ماشینها همه خواب و بیدارن

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:56  توسط خورشید بانو  | 

هر بار که این جمله را میشنیدم یا میخواندم فکرم درگیرش میشد اما این روزها موضوع خلق کردن ذهنم را بیشتر به خودش مشغول کرده

قرار شده روز ۴ شنبه یک برنامه ۳ تا ۵ دقیقه ایی رادیویی برای باشگاه بسازیم آن هم با موضوع "رند" این ایده را دکتر گیویان برای درس برنامه سازی خلاق داده واقعا استرس دارم که چی از آب درمیاد برام دعا کنید خیلی

 اما نکته جالب برام اینه که واقعا خدا وقتی انسان را آفرید چه حس عجیبی داشت که این جمله را به خودش گفت یه جورایی حس میکنم توی اون لحظه حس خدا شبیه حس ما آدمهاست وقتی چیزی را خلق میکنیم

پ.ن خلق کردن در کل حس خوشگلیه می تونید امتحان کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:24  توسط خورشید بانو  | 

یه بعدازظهر دلنشين آفتابي رو چند ميخري ؟

قيمت يك روزباراني چنده ؟

حاضري براي بوكردن يه بنفشه وحشي توي يه صبح بهاري يه تراول بدي؟

پوستر تمام رخ ماه قيمتش چنده ؟

اگه نصف روز هم بنشيني به نيلوفر سوسني رنگي كه كنار جاده دراومده نگاه كني بوته اش ازت پول بليت نمي گيره .

چرا وقتي رعد وبرق مي زنه اززير درخت فرار مي كني ؟!!!مي ترسي برق بگيردت ، نه ، اون مي خواد ابهتش رو نشونت بده . آخه بعضي وقتا يادمون ميره چرا بارون مي آد .اين جوري مي خواد بگه كه منم هستم . هيچ وقت شده بگي دستت درد نكنه ؟ شده از خودت بپرسي چرا تموم وجودش رو روي سر ما گريه مي كنه ؟

هيچ وقت شده از خورشيد بپرسي كه وقتي ذره ذره وجودش رو انر‍ژي مي كنه و به موجودات مي بخشه ماهانه چقدر مي گيره ؟

چرا نيلوفر صبح باز مي شه و ظهر بسته مي شه ؟

بابت اين كارش حقوق مي گيره ؟

تا حالا شده به خاطر اين كه زير يه درخت بنشيني وبه آواز بلبل گوش كني پول بليت بدي ؟ قشنگترين سمفوني طبيعت رو مي توني يه شب مهتابي كنار رودخونه گوش كني .قيمت بليتش دل تومن !

تو كه قيمت همه چيز رو با پول مي سنجي تا حالا شده از خدا بپرسي قيمت يه دست سالم چنده ؟

چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت كنم ؟

و خيلي سوال ها مثل اين كه شايد به ذهن هيچ كدوم مون نرسه . اون وقت تو موجود خاكي اگه يه روز يكي از دارايي ها رو كه داري ازت بگيرن زمين و زمان رو به بد و بيراه مي گيري . پشت قباله ات كه ننوشتن . اينا همه لطفه ، اگه صاحبش بخواد مي تونه همه رو آني ازت پس بگيره !!اگه روزي فهميدي قيمت يه ليتر بارون چنده ؟ قيمت يه ساعت روشنايي خورشيد چنده ؟ چقدر بايد بابت مكالمه روزانمون به خدا پول بديم ؟ و... اون وقت مي فهمي كه چرا توي اين دنيا وول مي خوري



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:10  توسط خورشید بانو  | 

دیروز و پریروز ۲ تا کتابی که دستم بود رو تموم کردم. سالمرگ ریکاردوریش و به خاطر یک فیلم بلند لعنتی. هر دوش را دوست داشتم البته بگویم توقعم از داریوش مهرجویی بیشتر از این بود. حس می کردم کسی که میتونه لیلا و پری و سارا و بانو و مهمان مامان و ...مثل شعر بسازه باید رمانش هم مثل یه شعر خوشگل باشه البته به خاطر یک فیلم بلند لعنتی رمان بدی نبود و باز هم میگویم دوستش داشتم. ولی وقتی آخرین صفحه سالمرگ ریکاردوریش را تمام کردم تا چند ساعت داشتم فکر می کردم واقعا ژوزه ساراماگو حقش بود جایزه نوبل بگیره. واقعا رمان قشنگی بود یه حس شاعرانه خوشگل که تا آخر تو رو دنبال خودش میکشید.

پ.ن دارم سور بز را میخوانم تموم شد براتون میگم چطور بود 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:30  توسط خورشید بانو  | 

ایرج چی چی یک طراح پر ادعای لباسه که بیکار میشه بی پول میشه بدبخت میشه بعد یهو از همون راهی که میتونست و باید کار می کرد اما نمی کرد حالا چرا حداقل من نفهمیدم دوباره میره سر کار و پول در میاره  این داستان فیلم بی پولی بود که از جشنواره تا حالا همه و همه و همه با آب و تاب و به به و چه چه ازش تعریف کرده بودن...نمیدونم تا کی باید این فیلم های پایین و دم دستی و از شدت سادگی یه جورایی در حد حماقت را ببینیم و بعد چون جو به ظاهر روشنفکری میگن به به چه فیلمی چه بازیگری چه کارگردانی ما هم بگوییم بله به به در حالیکه مطمئنم حداقل نصف اونهایی که گفته بودن به به بابت رودروایسی بوده باز هم برای خودم متاسفم که ۲ ساعت وقتم توی سینما تلف شد واقعا متاسفم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:26  توسط خورشید بانو  | 

چند وقتی هست که آرامش بدجوری ذهن منو درگیر خودش کرده اصلا آرامش یعنی چی؟ چطور میشود آرامش داشت؟ آرامش چه شکلیه؟ و از آنجاییکه من برای هر چیز ملموس و غیر ملموس دنبال بو میگردم بوی آرامش چطوریه؟ اصلا ما اینجا تو این خاک پر از ادعا آرامش داریم؟ شاید روح آشفته و سرکش اجدادمون که مدام دنبال کشورگشایی و کشف سرزمینهای جدید بودن در ناخودآگاه جمعی ما شکل گرفته که حالا هیچ کدوممون رنگ آرامش را نمیبینیم. فقط به یه روز به یه صبح تا شب زندگیمون رو اگه خوب ببینیم تازه میفهمیم که اصلا برای ما آرامش مفهومی نداره. میتونید خودتون امتحان کنید یه روز صبح چشماتونو که باز کردید تا شب که بخوابید مدام به زور و با هر روشی که شده سعی کنید آرامش داشته باشید سعی کنید...

پ.ن دیشب قبل از خواب از تمام فشارها و استرس هایی که از صبح به من وارد شده بود فکر کردم و دلم قد یه دنیا برای خودم و ... سوخت  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:16  توسط خورشید بانو  | 

سروده ای زيبا از: لینا روزبه حیدری  

 

·          خبرنگار با سابقه افغاني

·         *می گویند

·         مرا آفریدند

·         از استخوان دنده چپ مردی      

·         به نام آدم

·         حوایم نامیدند

·         یعنی زندگی

·         تا در کنار آدم

·         یعنی انسان

·         همراه و هم صدا

·         باشم

·         * می گویند

·         میوه سیب را من خوردم

·         شاید هم گندم را

·         و مرا به نزول انسان از بهشت

·         محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم

·         و یا شاید سیب

·         چشمان شان باز گردید

·         مرا دیدند

·         مرا در برگ ها پیچیدند

·         مرا پیچیدند در برگ ها

·         تا شاید

·         راه نجاتی را از معصیتم

·         پیدا کنند

·         * نسل انسان زاده منست

·         من

·         حوا

·         فریب خوردۀ شیطان

·         و می گویند

·         که درد و زجر انسان هم

·         زاده منست

·         زاده حوا

·         که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

·         * شاید گناه من باشد

·         شاید هم از فرشته ای از نسل آتش

·         که صداقت و سادگی مرا

·         به بازی گرفت و فریبم داد

·         مثل همه که فریبم می دهند

·         اقرار می کنم

·         دلی پاک

·         معصومیتی از تبار فرشتگان

·         و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

·         * با گذشت قرن ها

·         باز هم آمدم

·         ابراهیم زادۀ من بود

·         و اسماعیل پروردۀ من

·         گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

·         گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند  

·         و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند

·         * فاطمه من بودم

·         زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

·         من بودم

·         زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

·         ملکه سبا

·         من بودم و

·         فاطمه زهرا هم من

·         * گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

·         گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

·         گاه سنگبارانم نمودند و

·         گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

·         اشک ریختند

·         گاه زندانیم کردند و

·         گاه با آزادی حضورم جنگیدند و  

·         گاه قربانی غرورم نمودند و

·         گاه بازیچه خواهشهایم کردند

·         * اما حقیقت بودنم را

·         و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را

·         بر برگ برگ روزگار

·         هرگز

·         منکر نخواهند شد

·         * من

·         مادر نسل انسان ام

·         من

·         حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام

·         مریمم

·         من

·         درست همانند رنگین کمان

·         رنگ هایی دارم روشن و تیره

·         و حوا مثل توست ای آدم

·         اختلاطی از خوب و بد

·         و خلقتی از خلاقی که مرا

·         درست همزمان با تو آفرید

·         * پس بیاموز تا سجده کنی

·         درست همانطور که فرشتگان در بهشت

·         بر من سجده کردند

·         بیاموز

·         که من

·         نه از پهلوی چپ ات

·         بلکه  

·         استوار، رسا و همطراز

·         با تو

·         زاده شدم  

·         بیاموز که من

·         مادر این دهرم و تو

·         مثل دیگران

·         زاده من!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:51  توسط خورشید بانو  | 

امروز همه دوستان خبرنگار به دعوت روابط عمومی جدید وزارتخانه راه و ترابری جمع شدند تا طبق گفته با ایشون آشنا بشوند. البته ما که همگی با ایشون آشنا هستیم و بودیم احتمالا ایشون می خواستند ما رو زیارت کنند. روابط عمومی جدید که در طول یکسال وزارت آقای بهبهانی پنجمین روابط عمومی است که ظاهرا برخلاف چهارتای دیگه حکم هم دارد آقای سید قاسم بی نیاز مجری برنامه به خانه برمیگردیم هستند. بله دوستان درست می بینید ایشون مدیر کل روابط عمومی وزارت راه  هستند. ما هم امروز رفتیم طبقه چهاردهم ساختمان دادمان که به قول آقای نرجه یه دوست به دوستانمون اضافه بشه!! تصمیم گرفتیم ذهنمون رو کاملا از اتفاقات گذشته پاک کنیم و باور کنیم که این یکی میتونه یه کاری بکنه که با بقیه فرق داشته باشه ـ البته شاید بتونه ـ حضور آدمهایی که همگی ادعاشون میشد مدتهاست با این وزارتخانه آشنا هستند مشهود بود که مدام می خواستند جمع را به دو دستگی  بکشونند. اما دوستان همانطور که توی اون جمع گفتم ما از این جلسه ها و حرف های خوب و من بمیرم تو بمیری توی روابط عمومی این وزارتخونه زیاد داشتیم خدا این یکی رو هم به خیر بگذرونه آمین

حالا به قول نرگس جونم آقای بی نیاز امیدواریم مثل سلف خودت خیلی زود به خانه برنگردی 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:14  توسط خورشید بانو  | 

امروز تولد مولاناست شخصیتی که من عاشقانه دوستش دارم و از خواندن هرباره آثارش به خودم می بالم که به زبان آثار این مرد حرف می زنم می نویسم و می خوانم امروز دوباره دلم هوای آرامگاهش را کرد کاش می شد یکباره دیگه برم قونیه و ساعت ها بدون اینکه کسی کاری به کارم داشته باشه کنارش بشینم و با مدد دیوان شمس باهاش حرف بزنم مثله تمام چهار روزی که آشکارا با من حرف می زد و دست آخر هم اون مهری که از خاکش برام فرستاد و هنوز گوشه کتابخانه و جلوی مثنوی گذاشتمش

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:7  توسط خورشید بانو  | 

باورم نمیشه که امروز درست ۱۷ سال از اون روز و از اون شب تلخ میگذره جدی جدی بابایی ۱۷ سال گذشت از روزی که تو رفتی !! چقدر هم سخت گذشت شاید حالا هر کس که منو میبینه و میشناسه تا خودم بروز ندم ندونه که تو ۱۷ ساله که ما رو تنها گذشتی و رفتی اما این یه واقعیته تو ۱۷ ساله که دیگه نیستی...تمام این سالها تو خوشی و ناخوشی بغض همیشه نبودنت ته دله هممون بود از همه بیشتر مامان که دیگه هیچوقت نشد اون مامان همیشگی اما بزرگ شدیم اونقدر بزرگ که همه فکر میکنن نبودنت فقط تو بچگی غصه دارمون میکرد...اما من هنوز هم نبودنتو با ذره ذره وجودم حس میکنم...بابایی مهربونم میدونم امروزمیای و این پست رو میخونی  برای همین امروز این حرفهارو اینجا نوشتم که بدونی حتی بعد از ۱۷ سال نبودنت برام تازه س بدجوری تازه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:10  توسط خورشید بانو  |