حکایت بیروت حکایت شهری که توی قصه های بچگی می خوندیم یکی بود یکی نیود یک شهری بود که اسیر یک اژدها شده بود اژدها هر چند وقت یکبار نفس آتشین می کشید و نصف شهر رو می سوزند و ادمهایش رو می خورد و بعد دوباره به خواب می رفت
حالا اژدهای جنگ توی شهر زیبای بیروت به خواب رفته تا باز کی بخواهد یک نفس آتشین بکشه...
چیزی که در تمام اون مدت برام مسجل بود اینکه امنیت و آرامش کیمیای گم شده بیروت است
عصر بود که رسیدیم بالای کوه به کلیسای زیبای حریسا به آرامش فوق العاده این فضا...
حس می کردم دارم پرواز می کنم پله ها را رد کردم تا رسیدم پای مجسمه مریم که رو به مدیترانه ایستاده نمی دانم این مجسمه انطور که بعضی جاها شنیدم و خواندم واقعا اهداف سیاسی را دنبال می کند یا نه اما برای من آن لحظه و آن نقطه یک لحظه خلاء بود و من خودم را یک نقطه از این کائنات وسیع می دیدم یک ذره
منظره زیر پایم بیشتر شبیه یک کارت پستال بود نفس می کشیدم و ریههایم رو از این لذت بی نظیر پر می کردم
چشم هایم را بستم و از بانوی عذرا خواستم یک جوری با یک علامت به من نشان بده که حس متقابل منو گرفته و درک کرده و آن چیزی را که ازش خواستم بهم می ده
چشمهایم را که باز کردک یکی از بچه ها از پله های پایین داشت ازمون عکس می گرفت بچهها حاضرید یک دو سه فلاش
عکس را که دیدم مبهوت شدم دست راست مریم که رو به پایین بود درست به من اشاره می کرد
یاد نشانه ایی افتادم که روز خداحافظی از قونیه مولانا برایم فرستاد
سفر سوريه و لبنان از خيلي جهات براي من خاص و به ياد موندني بود اما يكي از زيباترين ويژگيهاي اين سفر پيدا كردن دوستان زياد و خوبي است كه حتما تا آخر عمر برام به يادگار مي مونند. حالا هر كدوم از ما عضو يك خانواده 30 نفري هستيم كه تا هميشه خاطرات اين سفر را با هم مرور مي كنيم.
بهترين همسفران من هاينه و مژگان و صنم عزير كه هم اتاقي و همسفري شدن ما از همون جلسه تهران مشخص بود كه چقدر زود با هم دوست و همراه شديم هانيه دوست داشتني، مژگان عزيز و صنم نازنين خوشحالم كه حالا اسم و شماره شما تو پوشه فيوريت گوشيم حفظ شده دوستتون دارم![]()
آقاي رئيس كه خستگي نميشناخت و هميشه با بچه ها همراه بود مي دونست هركسي را چطوري توي جمع بياورد و جمع را تبديل به خانواده بكند آقاي طارمي خدا قوت
مرد خوش اخلاق و هميشه خندان گروه كه ميدونست اگر با بنز برود اتوبوس ما ديگه صفا ندارد براي همين هيچ وقت ما رو تنها نگذاشت پدربزرگ هميشه پاينده باشي
منظر باهوش و مهربون كه در كل سفر ميدونست چي بگويد و چطور بگويد كه حتي هر تنشي را به آرامش تبديل كند منظر جان بابت همه چيز ممنون
ليلاي عزيزم كه شخصي ترين اتفاق اين سفر را با هم همراه بوديم وقتي با ماشين سياسي از سفارت تا بيمارستان مي رفتيم هم ته دلمون از اين تجربه جديد قنج مي زد و هم يك جور نگراني ته نگاهمون بود به خصوص وقتي آقاي سمير گفت عجب كاري كرديم توي اين شهر با ماشين سياسي آمديم بيرون من و ليلا به هم نگاه كرديم و لبخند زديم انگار ميخواستيم به هم قوت قلب بدهيم ليلا جان اميدوارم همسفريهاي بهتري را با هم تجربه كنيم
مهرداد عسگري عزيز كه مثل هميشه و همه حوزههاي خبري سعي مي كند با اخلاق خوبش با بچهها همراه باشد
امير كيوان گرامي كه هر چند تازه باهاش آشنا شدم اما مثل يك برادر خوب حواسش به تك تك بچهها بود كه كسي از گروه عقب نماند و مريض نشود و...
خانم بيات دوست داشتني كه هر چند دير آمدنش و خريد كردنش دست مايه شوخي بچهها بود اما چيزي به دل نميگرفت و دلخوري ايجاد نميكرد هرچند بايد اعتراف كنيم تاخير از طرف همه پيش مي آمد
مليحه عزيز كه ميدانستيم هميشه حواسش به اخبار هست و خبرگزاري موج خبرها رو به طور كامل ميگذارد و روزنامهها ميتونند از اين اخبار استفاده كنند و ما با خيال راحت از اين سفر لذت ببريم
زهراي مهربون كه حس ميكردي هيچ چيز و هيچ كس نمي تونه ناراحتش كنه و دلش رو بشكنه
سياوش رضايي عزيز كه در كمال آرامش هواي همه بچهها رو داشت
پژمان كاظمي كه در سكوت با بچهها همسفر بود
لطيف نكوئي كه لهجه دوست داشتني اش شبيه مزه آلوچه بچگي هامون ته ذهنم جا خوش كرده
آقاي دارابي كه هميشه دوربين دستش بود و لحظهها رو شكار مي كرد نمیدانم چند بار خودش شكار دوربين بقيه بچهها شد
آقاي تورنگ مهربان كه عاشقانه از دختر زيباش برامون حرف مي زد و خانم حضرتي كه با تكه كلام زنده باد ايرانش هر از چند گاهي يادمون مي آورد كه ما هر جاي دنيا كه باشيم متعلق به خاك ارزشمند ايرانيم
دوستان خوب از آشنايي با تك تك شما خوشحالم و ارزوي موفقيت براي همتون دارم و اميدوارم فرصت همسفري هاي ديگر در اختيار مون قرار بگيرد![]()
اين كه چطوربه اينجا رسيدم، به اين گوشه زمين خدا بماند تا بعد اما به هر حال من ابنجا هستم بين چند نفر ديگر كه اينجا طلبيده شدهاند
نماز مغرب و عشا را كه خواندم بلند شدم تا از بارگاه بروم بيرون اما به دم در كه رسيدم دلم خواست هر چند دير ميشه چند دقيقه اين فضا را لمس كنم همان جا نشستم
يک هيات شهرستاني مقابل راس الحسين عزاداري ميكردند بي اختيار باهاشون همراه شدم و دلم لرزيد هواسم به عزاداري بود كه يك بچه با پدرش وارد بارگاه شد وقتي داشت از مقابل من عبور ميكرد برگشت و نگاهم كرد و خنديد . يك دختر بچه بود. با بلوز و شلوار پسرانه و موهاي كوتاه بهش خنديدم اما يكهو متوجه شدم اون بچه منم وقتي پنج سالم بود كه دست بابا رو گرفتم. بابا رو كه ديدم داد زدم بابا اما نشنيد و رفت قاطي جمعيت و من از دور مي ديدم كه مثل همون روزها آروم اشك مي ريخت. عصبانی بودم كه چرا منو نميبيند به اطرافام نگاه كردم كه يك آشنا ببينم كه بگويم اون باباي من است.
اما اين بار صورت زيباي حسین را ديدم كه داشت به من نگاه مي كرد و ميخنديد همون صورتي كه نقاش ارمني ترسيم كرده است . ديگه نفسم بالا نميامد و صداي فريادم تبديل شد به هق هق بلند گريه ...حسين آروم انگشتش رو روي دو لبش گذاشت و به جمعيت سينه زن اشاره كرد. ميخواست بگويد اين محشر را خراب نكن نميبيني همه دارن حال مي كنن نگاهم با نگاهش برگشت بين جمعيت
جمعيت بيشتر شده بود و لحظه به لحظه هم بيشتر ميشد تا وسط بارگاه شلوغ شده بود اين همه آدم كي آمدن تو كه من متوجه نشدم؟!
بين جمعيت يك مرد عرب هم بود شبيه عراقيها، چفيه قرمز و دشداشه سفيد بلند پوشيده بود ميدانستم كيه؟ مي شناختمش كسي كه با اون احترام و آرامش عزاداري ميكرد را مي شناختم عباس جان ما همه عزادار توئيم تو عزادار حسينت...
چرا هيچ كس اين آدمها را نميديد؟ اگر ميديد چرا حرف نميزد؟ چرا كسي نمي رفت طرف حسين؟ چرا كسي عباس را بغل نميكرد؟ چرا دور حسين اينقدر خالي بود؟ ما كجائيم؟ چرا اينقدر دوريم از تو حسين جان؟ تو كه همين جايي بين ما...
سرم را روي زانويم گذاشتم و زار زار گريه كردم خدايا كمكك كن ميخواهم بفهمم ميخواهم درك كنم كربلا يعني چي؟
سرم را كه بلند كردم يك زن بلند قامت عرب وسط بارگاه ايستاده بود و آروم مويه مي كرد و اشك ميريخت بيبي جان پس چرا زينبيه نبودي ؟ باز هم نتونستي حسين را تنها بگذاري ؟ با نگاه آروم تاييدم كرد چقدر مهربوني... نگاهت شبيه نگاه علي گرم و مهربون است اما مقتدر ... داشت برام حرف مي زد... از اينجا گفت از اين تكه سنگ از اين كليسا...
در همين زمان سايه يك انسان بين من و زينب ايستاد داشت يك چيزهايي بهم مي گفت كمي طول كشيد تا بفهمم منظورش اين است كه موهاي خيس از اشك و عرقم كه به پيشونيم چسبيده داره پايههاي اسلام را ميلروزنه !!
با عجله موهام را زير روسري فرو كردم فقط بابت اينكه از جلوم برود كنار تا من با زينب حرف بزنم
اما وقتي رفت نه زينب بود نه عباس و نه حسين و نه اون محشري كه ميديدم. دنبال خودم گشتم. من و بابا هم نبوديم. ديگه هيچ كس نبود چند نفر داشتن سينه مي زدن بغضم تركيد داد زدم خدا اينجا كجاست؟
اتوبوس دور زد و من از پشت سر كليساي قديمي رو كه حالابارگاه راسالحسين شده را ديدم. اشك جلوي چشمايم را گرفته بود حسين جان قرارمون اين نبود كه قد يك نفس مثل يك نسيم بياي و بروي و من بمونم و اين دنياي ...
من هستم تو نیستی او هست
صدای سکوت من بیشتر از همه صداها شنیده می شود هرچند تو که بایدبشنوی نیستی...
به هم نمی رسیم ما هیچ وقت هیچ جای دنجی برای ما نیست
فكر نمي كردم رفتن به شلمچه انقدر به همم بريزه. تصورم اين بود كه تمام اين حرف ها ماله توي فيلم هاست. اما انجا واقعي بود. انجا واقعا بوي خون ميداد. بعد از اين همه سال هنوز سايه مرگ را حس مي كردي. يه جور غربت بد داشت اين خاك. وقتي از كنار تابلوي ورودي به شلمچه كه يك سرباز پاش نشسته بود رد شديم اين آهنگ از گوشي mp3 پخش شد.
تفنگت را زمين بگذار تفنگت را زمين بگذار كه من بي زارم از ديدار اين خونبار ناهنجار تفنگ در دست يعني زبان آتش و آهن من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن ندارم جز زبان دل زبان دل دلي لبريز از مهر تو اي با دوستي دشمن با دوستي دشمن
دلم گرفت يهو. واقعا اونهايي كه اون روز با گوشت و پوست جلوي توپ و تانك دشمن وايسادن مي دونستن كشته ميشن تا چند صباح ديگه يه عده بابت قدرت تو روي يه عده ديگه وايسن و همه چي رو زير سوال مي برن؟ مي دونستن خانواده هاشون يا از محمره ميرن يا افسرده زير سايه ديوارهاي ريخته با نگاه گنگ و مبهم به غريبههايي كه اومدن خاطرات جنگ رو ببينن خيره ميشن؟
زبان آتش و آهن زبان خشم و خونريزي است زبان قهر چنگيزي است زبان خشم و خونريزي است زبان قهر چنگيزي است بيا بنشين بگو بشنو بگو بشنو سخن شايد فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد فروغ آديمت راه در قلب تو بگشايد
فروغ آدميت كه حالا به راحتي آب خوردن هممون زير پا مي گذاريم کجا رفته؟ اگه يه اتفاقي بيفته ما ها همديگرو تيكه تيكه مي كنيم قبل از اينكه به رگبار ببندنمون. اما اونها اون روزها همه كار كردن كه رگبار به ما نرسه.
برادر اي برادر گر چه مي خواني مرا بنشين برادر تفنگت را زمين بگذار تفنگت را زمين بگذار تفنگت را زمين بگذار تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو اين ديو انسان كش برون آيد برون آيد
چرا اينقدر عوض شديم؟ چرا اينقدر بد شديم؟ چرا به هيچ كس نميشه اطمينان كرد؟ چرا منتظريم بغل دستي روشو برگردونه تا از پشت با خنجر تيكه تيكه اش كنيم؟ آيين انسانيت چه شده؟
تو از آيين انساني چه ميداني؟ چه ميداني؟ اگر جان را خدا داده است چرا بايد تو بستاني؟ چرا بايد چرا بايد كه با يك لحظه غفلت كه با يك لحظه غفلت اين برادر را به خاك و خون بغلتاني؟به خاك و خون بغلتاني؟ برادر را به خاك و خون بغلتاني ؟
دلم گرفت از ديدين شلمچه. از ديدن گودال قتلگاه كه گور دسته جمعي شهداي سربريده بود. دلم گرفت از بوي خوني كه توي هوا پخش بود. دلم گرفت از ديدن خرمشهر كه شبيه يه بيمار محتضر شده تا يك شهر خرم. حيف از محمره كه چقدر خاموش و سياه شده.
گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي و حق با توست ولي حق را برادر جان به زور اين زبان نافهم آتش بار نبايد جست نبايد جست اگر اين بار شد وجدان خواب آلودهات بيدار اگر اين بار شد وجدان خواب آلودهات بيدار تفنگت را زمين بگذار
كاش از جنگ و از اون آدمها جوري برامون حرف نمي زدن كه انگار همه چيز از يه دنياي ديگه بوده. از يه دنياي دور از دنياي ما. كاش به خانواده اون آدمها به راحتي و با هر بهانهايي توهين نميكردن كه بگيم حقشونه همه از يه قماشن. كاش ...
تفنگت را زمين بگذار تفنگت را زمين بگذار تفنگت را زمين بگذار تفنگت را زمين بگذار تفنگت را زمين بگذار تفنگت را زمين بگذار تفنگت را زمين بگذار
پ.ن سفر خوبي بود با آدمهاي متفاوت و فضاهاي متفاوت آشنا شدم
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چيز را هميشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند
هميشه به ياد داشته باش:
در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار
در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار
در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار
در نماز ايستادي دلت را نگه دار
دنيا دو روز است:
يك با تو و يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.
به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد
به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد
به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد
دو چيز را از هم جدا كن:
عشق و هوس
چون اولي مقدس است و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي.
در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟
بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.
هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.
هميشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن، آنگاه مي بيني كه چگونه قبل از اينكه خودت دست به كار شوي ، كارها به خوبي پيش مي روند.
از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.
از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.
پس هر چه مي خواهي از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه براي او غير ممكن وجود ندارد و تمام غير ممكن ها فقط براي شماست.
هميشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا
پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
فردا اول پاييز است بوي پاييز ديگه حسابي به مشام ميرسه بوي خوب پاييز حس خوب خنكي![]()
واي كه اين فصل چقدر خوشگله
البته براي من خورشيد بانو كه متولد تابستونم عاشق آفتاب و كنار دريام تابستون هم خوشگله ولي پاييز يه چيز ديگس![]()
دلتنگي شروع مدرسه ها كه وقتي بچه بوديم يه دلشوره بود يه دلشوره خوب فكر اينكه معلممون كيه؟ چه شكليه؟ درسامون چطورين ؟ و... حالا هنوز هم نوستالژي شروع مدرسه با هامون هس با هممون هيشكي نميتونه بگه اول مهر چقدر براش بي مزه است كه نيست كه هزارتا حرف و خاطره براي هممون رديف ميشه
واي كه عاشق پاييزم با رنگ هايش با بارونهايش با خنكيش با غروب هاي بي نظيرش
خوشحالم كه امسال هم ميتونم پاييز رو لمس كنم بو كنم حتي مزه مزه كنم مزه پاييز با گلابي و انار و خرمالو فوق العاده است![]()
من عاشق پاييزم من عاشق همه روزها و فصلهاي سالم من عاشق زندگيم عاشق بودن
خدايا ممنونم كه فرصت عاشقي كردن را بهم ميدي عاشقتم خدا جونم
پ.ن پاییزی ها تولدتون مبارک
خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه چیز شکر
پ.ن راستی خدا جونم با همه وجودم شکر